WELCOME TO MYBLOG

الهی به امید تو


* به خودتان اجازه ندهید توسط این سه چیز تحت کنترل درآیید: گذشته تان، مردم و پول.


* ذهن فراموش می کند اما دل همیشه بخاطرش می ماند.


* هرگز برای کسی که شما را اذیت می کند گریه نکنید.
 در عوض لبخند بزنید و به او بگویید، ممنون بخاطر اینکه به من فرصت دادی
 تا کسی بهتر از تو را پیدا کنم!
دوست عزیز نظر یادت نره.
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |


* یک پسر میداند چیزی را که میخواهد چگونه بدست آورد. یک مرد میداند چیزی را که بدست آورده چگونه نگه دارد.

 
* ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند!

 
* هیچگاه نمی توانید یک اشتباه را دو بار مرتکب شوید چرا که بار دوم دیگر آن یک اشتباه نیست بلکه یک "انتخاب" است.

 

دوست عزیز نظر یادت نره.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |

 من بدهکار توام ای مادر
   همه جانی که به من بخشیدی
      لحظاتی که برای امن من جنگیدی
          و بدهکار توام عمرت را
             روزهایی که ز من رنجیدی 
                 اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی
....
من بدهکار توام ای مادر!


 نظر یادت نره.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |

سالهاست که مرده ام

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه شمارش ستاره ها تسکینم...

چرا صدایم کردی ؟

چرا ؟



بــی شــــکـــــ . . .

جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند

چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق

جهـــانی بـــرای تـــــو. . .

دوست عزیز نظر یادت نره.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |

* اگر کسی همان مقدار عشقی که شما نثارش میکنید، نثارتان نکرد،

و به گونه ای رفتار کرد که گویی در اغلب اوقات اهمیتی ندارید،

این میتواند نشانه ای بزرگ از این حقیقت باشد که در زندگیتان به وی نیازی ندارید.

تنها کسانی که واقعاً در زندگیمان به آنها نیاز داریم،

آنهایی هستند که به ما احترام می گذارند و در زندگیشان به اندازه کافی خواهانمانند.

 
* تنها کسانی که در زندگی به انها نیاز دارید کسانی هستند که در زندگیشان به شما نیاز دارند...

 

دوست عزیز نظر یادت نره.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!

عاری از عاطفه ها تهی از موج و سراب ...

 دورتر از رفقا...

 خالی از هرچه فراق!!

 من نه عاشق هستم ؛

 و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

 من دلم تنگ خودم گشته و بس...!

نظر یادت نره.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
فاطمیه شده و نیست خبر یعنی چه؟
داغ تنهایی شیعه ست دگر یعنی چه؟

رنگ این قافیه از غم شد و وزنش ماتم
هی ردیفم شده :او رفته سفر...،یعنی چه؟

روضه خوان گفت تو را کرب و بلا خواهم برد
هر که دارد هوس خون جگر یعنی چه؟

روضه خوان گفت زنی پشت دری...اما بعد...
تو بیا ترجمه کن سینه و در یعنی چه؟

گفت مردی شده غربت زده و محرم چاه
پس«علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر»*یعنی چه؟

آه ای حضرت موعود بیا ثابت کن
ارث این"مادر خم گشته کمر" یعنی چه...


اللهم عجل لولیک الفرج
نظر یادت نره.
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |

تنها با شهرت نیست که میتوان جاودانه شد
این است راز جاودانگی

آیا تا به حال وقتی به پارک رفته ای؛ تو زمین بازی
 به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟


یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ؟

آیا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟

وقت غروب در آسمانی نیمه ابری؛ آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نظاره گر بوده ای ؟

وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است؛ آیا صبر میکنی تا پاسخی دریافت کنی؟

آیا تا بحال به کودک خود گفته ای؛ "فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده ای؛ که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟


آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید ...

به موسیقی زندگی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

من باور دارم که... همیشه باید کسانى که
صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم

من باور دارم که :
دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

 

دوست عزیز نظر یادت نره.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |

هیچ می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟!

 خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

دوست عزیز نظر یادت نره.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
شقایق گفت  با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم 
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی

 یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش 
 
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی 
  
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
 
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
  
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
 
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
  
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
  
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل 
   
 من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
 
دوست عزیز اگه خوشت آمد یه نظر بده.
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |