الهی به امید تو
دوست عزیز نظر یادت نره. من بدهکار توام ای مادر نظر یادت نره. سالهاست که مرده ام دوست عزیز نظر یادت نره. * اگر کسی همان مقدار عشقی که شما نثارش میکنید، نثارتان نکرد، و به گونه ای رفتار کرد که گویی در اغلب اوقات اهمیتی ندارید، این میتواند نشانه ای بزرگ از این حقیقت باشد که در زندگیتان به وی نیازی ندارید. تنها کسانی که واقعاً در زندگیمان به آنها نیاز داریم، آنهایی هستند که به ما احترام می گذارند و در زندگیشان به اندازه کافی خواهانمانند. دوست عزیز نظر یادت نره. من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!! عاری از عاطفه ها تهی از موج و سراب ... دورتر از رفقا... خالی از هرچه فراق!! من نه عاشق هستم ؛ و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من دلم تنگ خودم گشته و بس...! نظر یادت نره. هیچ می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟! خدا می داند، ولی ... آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود! ... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است. دوست عزیز نظر یادت نره. یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
* به خودتان اجازه ندهید توسط این سه چیز تحت کنترل درآیید: گذشته تان، مردم و پول.
* ذهن فراموش می کند اما دل همیشه بخاطرش می ماند.
* هرگز برای کسی که شما را اذیت می کند گریه نکنید. در عوض لبخند بزنید و به او بگویید، ممنون بخاطر اینکه به من فرصت دادی
تا کسی بهتر از تو را پیدا کنم!
دوست عزیز نظر یادت نره.
* یک پسر میداند چیزی را که میخواهد چگونه بدست آورد. یک مرد میداند چیزی را که بدست آورده چگونه نگه دارد.
* ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند!
* هیچگاه نمی توانید یک اشتباه را دو بار مرتکب شوید چرا که بار دوم دیگر آن یک اشتباه نیست بلکه یک "انتخاب" است.
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی
....
من بدهکار توام ای مادر!
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد،
نه شمارش ستاره ها تسکینم...
چرا صدایم کردی ؟
چرا ؟
بــی شــــکـــــ . . .
جهــــان را بـــه عشــــق کســی آفـــریـــده اند
چـــون مـــن کـــه آفـــریـــده ام از عشـــــق
جهـــانی بـــرای تـــــو. . .
* تنها کسانی که در زندگی به انها نیاز دارید کسانی هستند که در زندگیشان به شما نیاز دارند...فاطمیه شده و نیست خبر یعنی چه؟
داغ تنهایی شیعه ست دگر یعنی چه؟
رنگ این قافیه از غم شد و وزنش ماتم
هی ردیفم شده :او رفته سفر...،یعنی چه؟
روضه خوان گفت تو را کرب و بلا خواهم برد
هر که دارد هوس خون جگر یعنی چه؟
روضه خوان گفت زنی پشت دری...اما بعد...
تو بیا ترجمه کن سینه و در یعنی چه؟
گفت مردی شده غربت زده و محرم چاه
پس«علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر»*یعنی چه؟
آه ای حضرت موعود بیا ثابت کن
ارث این"مادر خم گشته کمر" یعنی چه...
اللهم عجل لولیک الفرجنظر یادت نره.
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و با این رنگ و زیبایی
نوشته شده در سهشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦ساعت
۱٠:٠۸ ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت
۱٠:٤۳ ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در سهشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت
۱:٢۱ ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت
٥:۱۱ ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت
٩:۳٢ ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت
۳:۱٦ ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤ساعت
٥:٢٢ ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
نوشته شده در سهشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت
٢:٢٢ ب.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
در این صحرا که آبی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
من ماندم نشان عشق و شیدایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
دوست عزیز اگه خوشت آمد یه نظر بده.
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت
٩:٤٠ ق.ظ توسط علیرضا دل نوشته () |
